تبليغاتX
خط مرزی


خط مرزی

---------------------------------

سيزدهم تير ماه 1388
ساعت 18:14
مكان : سي و پنج كيلونتري مرز عراق
وضعيت آب و هوا : ديد 50 متر ، غبار و خاك آلود


اندام خشک ترجمۀ آخرین کتاب
روی زمین، کنار کمد تکه تکه شد
تندیس آهنین زمان از وسط شکست
تکرار ترد ثانیه‌ها لکه‌ لکه شد
زیر موکت که چسب و رکود و سکونت است
یک ایل مار کله به کله برآمدند
انگشت شست دست چپم زیر چرخ ماند
هی کوک خورد و کوک، که یک‌باره در زدند
ارواح پشتِ در سه دفاعیه داشتند
دندان نیش در منِ عاریه کاشتند
دندان نیش آلت و ابزار خودخوری‌ست
گفتند و فک به فک به دهانم گذاشتند
حق‌السکوت من عدم انفجار بود
یک‌عمر لثه‌های من انباردار بود
تنها سگ سپید گچی در اتاق ماند
میلم به خودخوری کلمات قصار بود
یک‌عمر انفجار بدون صدا و دود
حق‌السکوت شاهد این ماجرا نبود
خائن ترین مسلح این خاطره منم
بر تن سپر به سر هذیان کلاه خود

انديشه فولادوند

زندگيه سگي توي هنگ مرزی داره ميگذره ، الان نمي تونم زياد براتون بنويسم ، اميد وارم بتونم بعدا بيام كافي نت ، تنها كافي نت توي شعاع 180 كيلومتري اينجا‌، البته قسمت توي عراق رو خبر ندارم چجوريه

پ ن : از دوستاي خوبم كه نظر دادن ممنونم ، به خدا فرصت نيست بيام جبران كنم ، اميد وارم زود جور شه بيام همه وب هاتون رو ببينم .

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 18:24 توسط وحید| |

دو ساعت وقت دارم ، بلیطم ساعت 12:30 امشبه، مستقیم به کرمانشاه ، شب گندی بود، پسر همسایمون خودشو دار زده ، حالم خیلی گرفته شده .
امیدوارم یگانی که می افتم رو دوست داشته باشم ، خدا کنه افسر پلیس راه بشم ، حالو حوصله شلوغی شهر و مرده های متحرکش رو ندارم
تا دو ماه دیگه نمیآم خونه ، پست های بعدی رو توی غریت می زنم . شعر قشنگیه ، مناسبت داره .  خدا کنه به یادم باشی.

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ويرانه خويش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
 
می برم، تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زينهمه خواهش بيجا و تباه
 
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو، ای جلوه اميد محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند ياد وصال
 
ناله می لرزد، می رقصد اشك
آه، بگذار كه بگريزم من
از تو، ای چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
 
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم، صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
 
عاقبت بند سفر پايم بست
می روم، خنده بلب، خونين دل
می روم، از دل من دست بدار
ای اميد عبث بی حاصل

 

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 22:40 توسط وحید| |

زمزمه می کنم
من ، تو ، ما
شب ، سکوت ، انتظار
آیا صبح می آید؟
تیک تیک ساعت
پروفن
چه سخت است ، امید داشتن به روشنی شمع لغزان در طوفانه تو
صبح آمد
شمع خاموش شد
پروانه ، گریان
بیچاره پروانه
بیچاره من
کاش می سوختم در شعله آن شمع
هق هق می کنم
من من من
پس کو ما؟

وحید
اراک، پنجم تیر ماه 1388




پ ن :نه من شاعرم ، نه ادبیات دان ، خودم می دونم ، چرت و پرت نوشتم

پ ن 2: شرط دل دادن ، دل گرفتنه وگرنه يکي بي دل ميشه و يکي دو دل !

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 11:44 توسط وحید| |

امشب دلم گرفته
کاش حرفای نمایشی نمیزدی
شاید هوای آروم کردن داشتی
ولی آتیش دلم رو بیشتر کردی
یه جایی نوشته بود :

نزدیک بود
اما دور شد
دستهای ما



نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 23:55 توسط وحید| |

داشتم دفتر های قدیمیم رو نگاه میکردم ، یکی از شعر های خودم رو که گم کرده بودم پیدا کردم . رفتم به روزگار قدیم .

باد شرقی

مرا به حال خود وا بگذارو برو
زین تن خسته چه می خواهی تو؟

این تن خسته که می بینی
زخمیه پنجه باران است
سوخته برف زمستان است
 دل شکسته غم هجران است

مرا به حال خود وا گذارو برو
مرا با تو کاری نیست
این تک درخت خشکیده که می بینی تو!

در آن سراشیبیه دور
 پای آن کوه بلند

تشنه قطره ای از عشقه تو بود!! ای باد شرقی من

یادت می آید؟
یادت می اید در آن روزگار نشاید دور

پنجه در پنجه هم
سینه بر سینه هم

لب بر لب هم


عشق را فریاد زدیم!؟؟؟

اما....
فریاد تورا می شنوم که به سویم می آیی
اما ناله سر خواهم داد
دور شو
دور شو

نباید دیدن من!!
بگذار اگر خاطره ای از من باقیست

                                               بماند تا ابدیت باقی

                                                                             نشاید دیدن قامت خسته من

سوم مرداد ماه 1385


آسیابان

گاه . گاهه سفر
نیست وقت درنگ
سفری در پیش است
تا ابدیت
تا ته دور   تا نیستی
درآنجا که خورشید بالا می آید
هست آسیابانی خسته
آسیابش وامانده  

کاش می آمد باد شرقی او 

سوم مرداد ماه 1385


نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 18:24 توسط وحید| |


چه ساده بودم آن هنگام که میپنداشتم ترکیدن بادکنک آبی ام ناگوار ترین حادثه عالم است . . .

~~~~~

دیگر هیچ زمینی را به امید مترسک به زیر کشت نخواهم برد چرا که من دیده ام یک آسمان کلاغ ٬ رقص باران را در کلاه مترسک به ریشخند گرفته اند . . .



نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 13:5 توسط وحید| |


جدايي
امشب واقعيت را
پذيرا هستم
با پذيرفتن آن
جايي براي اشك
باقي نمي گذارد من راز شيرين نمي دانم
شايد هنوز
به ياد من باشي

فروغ

××××

بگو
تكليف امشب من
با چشم هاي روشن تو چيست؟


نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 11:44 توسط وحید| |



گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟
گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟
گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟
گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟
گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟

~~~~~~~

مداد به دست می گیرم
صفحه سفید کاغذ
می خواهم از تو نقشی بکشم
چشم چشم دو ابرو...
تا همین جا کافیست می نشینم سیر نگاهت می کنم ...

~~~~~~~

چشم ها نگاه می کنند
دل ها عاشق می شوند.
لب ها سخن می گویند
دل ها زیر و رو می شوند.
تن ها زهم دور می مانند
دل ها تنگ می شوند.
عقل ها دوری از عشق می جویند
دل ها می شکنند.
بیچاره دل هایمان...
نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 13:59 توسط وحید| |

 


دیروز بعد از ظهر رسیدم خونه ، چه بارونی داشت می اومد ، طاقت نیاوردم ، زود لباس هامو عوض کردم ، زدم بیرون از خونه ، چقدر بارون رو دوست دارم
راستی  !! برگشتم ، درجه هامون رو گرفتیم و اومدیم خونه ، این 16 روز خیلی سختی کشیدم ، از یه طرف ماموریت انتخاباتی ، آماده باش و درگیری هایی که پیش اومد ، و ... !! و اینکه تقسیمات اومد ، به خاطر این درگیری های لعنتی تمام پذیرش ها لغو شد!!
همچنین پذیرش تهرانم هم لغو شد! بد جایی افتادم ، استان کرمانشاه ! تنها چیزی که به اون دلم خوش هست اینه که تمام اراکی ها اونجا افتادیم ، منو مهدی و حسام و .. ، احتمالا کلی خوش بگذره  مثله ماموریت لرستان !

20 خرداد به ما اعلام کردن که گروهانی که از اراک اومده باید برای انتخابات بره سمت کوهدشت لرستان ! یکی نبود بگه بابا فردا تولده و از این حرفا!! ولی دیگه رفتنی بودیم ! سوار اتویوس نظامی شدیم و حرکت کردیم ، 4 تا اتوبوس اراکی ، خودت تصور کن چی بشه ، ته اتوبوس ما که شده بود سفره خونه "سیگار ، چایی ، پیپ .." خلاصه 4 شنبه 20 خرداد  ساعت 6 عصر رسیدیم کوهدشت ، یه شهر عجیب و غریب ، وفتی توجیح میکردنمون به ما گفتن تنها را نرید چون ممکنه بلایی سرتون بیاد ، مردم اونجا با پلیس خوب نیستن و اصالتن مردم شروری داره .خودتون قضاوت کنید شهری که سوغاتش گرز باشه چی میشه.
خلاصه توی ستاد فرمانده ای جمع شدیم ، دونه دونه صندوق هار رو اعلام کردن و برای هر صندوق رای 2 تا ار ما رو بردن ، ما هم که 6و 7 نفر بودیم و نمی خواستیم از هم جدا بشیم ،  خودمون رو قایم می کردیم ، همه که رفتن گفتن 10 نفر برای تامین یه جایی می خوان ، ما که نمی دونستیم کجا !! ، ولی رفتیم جلو ، اسم منظقه "درب گنبد" بود ، یه روستای بزرگ که یه امام زاده بزرگ توش بود ، به فاصله 70 کیلو متری کوهدشت ، نزدیک مرز ایلام ،  خلاصه یه ون گرفتن و ما حرکت کردیم توی این کوه ها و بعد 1 ساعت رسیدیم ، خیلی جای با صفای بود ، خیـــــلی !!! صیفی کاری ، مزارع آناناس ، خیار ، هندونه ، ...... تا چشم کار میکرد مزارع و کشاورز هایی که داشتن توش کار می کردند
خلاصه غروب رسیدیم به پاسگاه بخش درب گنبد کوهدشت ، احترامات نظامی رو به فرمانده پاسگاه گذاشتیم و کلی ازمون استقبال کردن.
تیم اعزامی ما :
خودم
محمد صالحی (عمران 82 دانشگاه اراک)
سید مهدی میر عبدالحق (فیزیک 82 دانشگاه اراک)
امین محمدی (کامپیوتر 81 اراک)
و ..
شب که شد کلی با کادری های پاسگاه صحبت کردیم و گپ زدیم ، از خاطراتشون گفتن و ما هم ار خودمون ، جناب سروان طاهری  ، خیلی مرد بزرگی بود ، یک انسان کامل . اولش بچه ها یواشکی پشت پاسگاه سیگار می کشیدند ، وقتی متوجه شد ، کلی خندید و گفت آزاد باشید ، اینجا قانون منم و لازم نیست برید پشت پاسگاه آخه اونجا عقرب و از این جونور ها داره ، ممکنه نیش بزنن.خلاصه فردا صیح انتخابات شروع شد ، ساعت 7 صبح بیدار شدیم ، 4 نفر مامور شدن که برن امازاده ، 4 نفر دیگه هم که منم بودم ، مامور گشت با ماشین توی منطقه شدیم ، حدود 20 تا روستا زیر نظر پاسگاه ما بود ، من شدم راننده تویوتا ، با سروان حسنوند که کنارم بود ، 3 تا از بچه ها هم صندلی عقب. خلاصه گشت شروع شد ، تمام روستا هایی که توی حاشیه رود خونه سیمره بودن رو گشت زدیم ، نمی دونم زیبایی هایی رو که دیدم رو چه جوری به زبون بیارم .
وفتی وارد هر روستا می شدیم مردم با چه شوقی ازمون استقبال می کردن
پیرزن هایی ، که صورت هاشون رو با زیبا ترین طرح هایی که دیدم با حنا و سرمه Tato کرده بودن ، دور هم جمع شده بودن از دور دست هاشون رو مثل اسفند دود کردن می چرخوندن و فوت می کردن . از جناب سروان پرسیدم یعنی چی ، گفت یعنی خدا نگه داردتون ، از چشم  بد دور بمونید .
پیرمرد هایی که با قارچ هندوانه یا یه سینی خیار تازه می اومدن جولوی شیشه ماشین تعارف می زدند
دختر کوچولو های مو بور که توی هیچ تبلیغ تلویزیونی نمی شد دید
در لحظه فقط احساس غرور می کردم
خلاصه چیزایی دیدم که هیچ وقت توی زندگی عادی نمی دیدم ، زندگی و روحی که توی این مردم محروم دیدم توی هیچ بالا شهری ندیده بودم .
خلاصه انتخابات تموم شد ، با همه اتفاقاتی که توش افتاد .دلمون نمی اومد از درب گنبد برگردیم کوهدشت ولی دیگه وقت رفتن بود
فردای اون روز توی هلال احمر کوهدشت داشتیم استراحت میکردیم و هر لحظه آماده بودیم که برگردیم ، یه دفه یه افسر یگان ویژه کلاه کج با تمام تجهزات و جلیقه زد گلوله اومد و شروع زد داد زدن : به شماره 3 همه با وضعیت کامل توی حیاط خط شده باشن، اینجا لرستانه !! فکر کردین اومدین پیک نیک !!
رفتیم خط شدیم  گفت 15 نفر می خوایم برای یه ماموریت ، شاید هم کشته بشن! خیلی جدی بود ، تمام بچه ها ترسیده بودن . یه هیجان توی خونم بود . شروع کرد جدا کردن ، محمد صالحی و مهدی میرعبدالحق رو کشید بیرون ، 15 نفر کامل بود .دلم نیومد نرم ، دستم رو گرفتم بالا ، گفت چیه؟ گفتم منم می آم !به نگاه عجیب کرد گفت تو هم بیا ، پشت سر من ، محمد سلیمانی پور که پزشکی خونده بود گفت ، من دکترم  ، بیام ؟ گفت آره احتیاج داریم  ، توی دلم از یه طرف میگفتم چه غلطی کردم ، از یه طرف میگفتم حال میده بیخیال ! خلاصه سریعا مسلح شدیم به کلاش و 3 خشاب پر ، قضیه این بود که توی یه روستا به نیروی انتظامی شلیک کرده بودن و باید می رفتیم واسه پشتیبانی .
سوار ماشین شدیم، افسره رفتارش 180 درجه عوض شد، خوش اخلاق ، ازش پرسیدیم جریان چیه ، خوش اخلاق شدین ، گفت اون موفع سرباز من نبودین ، ولی الان سریازه منید ، خلاصه اون شب رفتیم توی روستا و مانور کامل خوبی دادیم ، جرات نکردن بیان بیرون ، خلاصه نفسشون رو بریدیم .

اووه
چقدر تایپ کردم !! تازه با کلی خلاصه نویسی .

دلم یرای بابام و مامانم خیلی تنگ شده بود ، خوشحالم که تا 6 تیر اینجام و می تونم کمکشون کنیم
الان قدر هر دوتاشون رو می دونم و امید وارم همه پدر مادر ها سالم باشن .

تا شنبه می خوام از مرخصیم لذت ببرم . شاید چند تا پست بزنم قبل رفتنم .

 ~~~~~~~~~~~

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

 شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

~~~~~~

 
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 14:0 توسط وحید| |


Design By : Night Skin