تبليغاتX
خط مرزی


خط مرزی

---------------------------------

الان حدود دو هفته هستش از مرخصي برگشتم به محل خدمت ، امروز ، يعني الان ،بعد از ظهر چهارشنبه ، از ساختمون ستادمون و آسايشگاه زدم بيرون توي شهر ، نمي دونم چي بنويسم ، اومدم نت ، ياهوم رو آوردم بالا ، همون آدم هاي تكراري بالا بودن ، اينويز كردم ، كامنت هاي بلاگم رو خوندم ، و چند تا نظر گذاشتم ، توي كافي نت آهنگ شادمهر گذاشته ، خيلي فاز داره ميده ، آهنگ آغوش!!
راستي خبر مهــــــــــــــــم!!
جام عوض شد! الان رفتم توي پليس آگاهي و امنيت ، ديگه توي شهرم و از مرز راحت شدم! لباسم ديگه شخصي شده ! خلاصه خيلي حال ميده!
و آخرش اين كه هوا خيلي داغه ! دارم عصبي ميشم از گرما ! الان مي خوام برم آرايشگاه ، بعد هم برم يه فالوده بخورم .

می رسد روزی که بی من روز ها را سر کنی
می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

پ ن : ندارد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 18:49 توسط وحید| |

روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران
تا از دلم بشویی غمهای روزگاران

دارم کوله پشتیمو جمع می کنم ، دیروز چند تا رمان انگلیسی و کتاب هایی که حس کردم نیاز دارم خریدم ، به ترتیب دارم می چینم توی کوله پشتی ، چند سال دیگه این نوشته ها رو باهم می خونیم و می خندیم (منو گمشده) ،شاید هم یه روز اومدیم مسافرت توی منطقه ،خل نیستم برت دارم تابستون بیارمت ها!! میگن پاییز و زمستونش مثله بهشته ، والا ما که چیزی ندیدیم هنوز ، به امید هوای خنک! بارون !

خلاصه آشخوری دنیایی داره ! قشنگه ولی با همه سختی هاش میگذره ! 

پیش به سوی گیلانغرب .

پ ن 1: دیگه نمی خوام کسی فکر کنه من آدم گوشه گیری ام ! ولی همه آدم ها یه وفت هایی دلشون پر میشه مثله سطل آشغال ویدوز  Recycle Bin ، باید آشغال های توش رو پاک کنی .

پ ن 2: دارم واسه گمشده یه اسم پیدا میکنم ، اگه کسی پیشنهادی داره واسم خصوصی کامنت کنه ، ممنونم

پ ن 3:از یه دوست ، مهرانه ، فاطوش ، لیدا ، الهام حیدری ، evanescence ، سحر، مریم و تمام عزیزایی که واسم پیام میزارم  تشکر می کنم .خوشحالم که تنها نیستم

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 19:7 توسط وحید| |

دل من از تبار ديوارهاي کاهگلي است
ساده مي افتد، ساده می شکند، ساده مي ميرد
دل من تنها سخت می گرید . . .

تصمیم گرفتم از الان ، همین الان ، نوع نگاهم رو به آدم ها عوض کنم . شاید فکر کنید که خیلی دپرسم ، البته بگم فعلا هستم ، از بی معرفتی و دروغ و ...

ولی درست میشه .

فردا مسافرم ، دوباره میرم غرب ، لبه مرز ، سعی می کنم هفته ای یه بار پست بزنم ، هرکی پایه اس ام اس بازی بود ، منم پایم ، اونجا ، همین یه موبایل که توی هزار تا سوراخ قایمش می کنیم ، غنیمته .

همه دوستام رو دوست دارم ، مخصوصا "یه دوست" رو که هر روز بهم سر میزنه

ایشالا بعد ماه رمضون ، حدود عید فطر میآم مرخصی . 

راستی هنوز دنبال گمشدم هستم ، اگه کسی نشونی ازش داشت بم بگه . دارم فکره های تازه ای میکنم ، با یه هدف بلند .

پ ن : گمشده من ، مراقب خودت باش تا پیدات کنم ، هرجا هستی ، هرکی هستی  . زیبای من، دوست دارم آرامشه زندگیم .

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 4:30 توسط وحید| |

فردا روز دیگری ست که بر عمر تلف شده ام افزوده می شود
و من طوری در خیال تو گم شده ام
که گویی هرگز نبوده ام ...

 
پ.ن ۱ : سکوت تنها پاسخ من به بی رحمی های توست ...
پ.ن ۲ : زیباترین گناه عمرم تویی ...
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 14:46 توسط وحید| |

امشب همه چی تموم شد ، گمشده من ! کاش می دونستی! داشت همه چی درست می شد، به خدا داشت درست می شد .

داشت همه ترسم تموم میشد .دیروز با پرستو راجع به گمشدم حرف میزدم ، دیدی چه زود دیر شد؟؟؟ حالا من موندمو ترسم. 

منو خوب نگاه کن، همین الان گرفتمش ، همین نیم ساعت پیش ، ساعت 4 صبح ، بعد از پشت پا زدنت به همه چی ، این دنیا خیلی کوچیکه ،شاید منم مثله پوریا رفتم ، شاید الهامه پوریا هم اگه همه چی رو خراب نکرده بود ، اونجوری سره خاک پوریا ضجه نمی زد.


ترس ، ترسم از دست تو بوده
برای خواستن عشقم ، نیاد اون
نیاد اون روزی که دیره
واسه ي داشتن عشقم ، نیاد

ترس ، ترسم از اینه که روزی
من به یاد تو نباشم ، دیگه دل
دیگه دل سرد بشم از تو
برم و با تو نباشم ، برم و با تو نباشم

ترس من اینه که روزی روی قولم پا بذارم
واسه بدبینی و حرفات ، تو رو تنها بذارم
ترس من از خنده ‌های تلخ و بی روح لب توست
کاش بدونی دل تنهام ، گم شده تو این شب تار

ترس ، ترسم اینه دیر بفهمی
عشق پاک رو تو نگاهم ، دیگه
دیگه آرزوم نباشه بمونیم همیشه با هم

ترس ، ترسم از اینه که روزی
من به یاد تو نباشم ، ديگه دل
دیگه دل سرد بشم از تو
برم و با تو نباشم ، برم و با تو نباشم

ترس من اینه که روزی روی قولم پا بذارم
واسه بدبینی و حرفات ، تو رو تنها بذارم
ترس من از خنده ‌های تلخ و بی روح لب توست
کاش بدونی دل تنهام ، گم شده تو این شب تار

پی نوشت:منم یه روزی گمشدم رو پیدا می کنم ، شاید تو اون روز مثله الان من دنبال چیزی باشی.

پی نوشت: این متن تا مدت نامعلوم ، آهنگ بلاگمه

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 4:53 توسط وحید| |

چند تا از عکس های دانشکده رو توی facebook  یکی از بچه ها دیدم ، دلم گرفت ، می دونی که چی میگم! یادش بخیر یادت....

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 0:17 توسط وحید| |

بعد از یه ماه و اندی برگشتم خونه ، چه غمی دارم. امروز می خوام برم سر خاک بهتربن دوستم ، الان ساعت 5 صبحه روز سه شنبه

هیچ کس خونه نیست، همه مسافرتن ، مامان ، بابا ، کلید انداختم اومدم داخل ، خیلی چیزا توی ذهنم مرور شد،  ، اونی که همیشه  این موقع ها ... لعنت به ابن دنیای لعنتی. که باعث میشه آدم ها اینجوری از هم دور بشن ، دل ها از هم سیر بشن.از  ملایر به اراک فقط به چیز و یه خاطره توی ذهنم بود ، جولوی شهرک هم ...!!


گلویم خسته
خسته از فریادی که چندیست، زندانبانش است
کاش می دانستی
این گلوی خسته

چه سوزی در خود دارد

پینوشت: از این به بعد از طریق آدرس borderline.ir  هم می تونید بیاید اینجا.
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 5:10 توسط وحید| |

پوريا تو هم رفتي ، بي معرفت. باورم نميشه ، بي مرام ، پوريا رفتي و داغت رو گذاشتي توي دلم توي اين غربت ؟

من بودم كه هميشه بهت مي گفتم اگه مردم چه كارا واسم بكني
من بودم كه بهت مي گفتم اكه مردم به كيا خبر بدي
من بودم كه مي گفتم اگه مردم بيايي اينجا بزني كه وحيد ديگه نيست
حالا بابد خبر تيكه  پاره شدنت رو توي آهن پاره هاي ماشين ، با اس ام اس بهم بگن؟
پوريا  حالا كي از دبيرستان و مسخره باز هامون بگه؟
حالا كي از دانشگاه و شب نخوابيدن هامون بگه؟
حالا با كي برم توي راهرو پشتي دانشكده فني؟
حالا من با كي درد و دل كنم .
خدا!
عشقم رو كه ازم گرفتي ، حالا نوبت دوستام شده؟
پوريا ، به خدا همين 3 ماه پيش بود اومدي پادگان سراغم
همين 40 روز پيش بود با هم رفتيم آرايشگاه و رفتيم بليط واسه كرمانشاه گرفتيم واسه من . كاش بيشتر نگات ميكردم  . كاش مي دونستم آخرين باره كه  مي بينمت .
حالا من جواب مهديه رو چي بدم؟ديروز واسم هق هق گريه مي كرد پشت تلفن، چي ميخواستي بش بگم نامرد بي مرام؟ بش بگم ناراحت نباش؟
پوريا دارم مرخصي ميگيرم واسه شب هفت بيام سره خاكت ولي با چه رويي؟
چه جوري دلت اومد كه كاري كني كه من زنگ بزنم به بچه هاي دانشگاه بگم بي پوريا شديم؟
پوريا حسني خيلي بي مرامي تنها رفتي ! ما كه هميشه با هم بوديم
نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 21:13 توسط وحید| |

توي اتاق افسرنگهباني نشستم ، ساعت 3 صبحه ، داشتم يه رمان انگليسي زبون رو ميخوندم ، little women ، داستانه يه خونواده كه مردشون رفته جنگ ، و يه جمله كه مرده خونواده توي نامه واسه همسرش نوشته:give my love and a kiss to my loveT a year is a long time but i think of you every day
از جام بلند شدم و رفتم به برجك نگهباني  و سربازام سركشي كنم ، از پايين پله هاي آهني كه بالا مي رفتم صداي پوتينم  سكوت شب رو به هم مي زد.
تق... تق...تق...
از بالاي اتاقك سربازم سرشو در آورده ، سفيدي دندوناش ، خنده لباشو توي تاريكي نشون ميده.
سلام جناب سروان!
بش يه خنده تلخ مي زنم و ميرم توي اتاقك ، باد خنك مي زنه توي صورتم ،
از جيبش سيگارشو در ميآره .
بفرما جناب سروان
بازم بش يه خنده تلخ ميزنم ، توي سه كنجه اتاقك مي شينم ، پك عميق ، سرخي آتيش و همون جمله
Give My love and ....

دوستت دارم حتي اگه يادت توي دلم ،از بودنت سهم من باشه

پينوشت: هنوز توي مرزم ، اميد دارم يه روز بيام به خرابات خودم (اراك) ولي چجوري؟

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 21:8 توسط وحید| |


Design By : Night Skin